خرید بک لینک

نگاهش را قاب کردهایم به دیوارهای شهر، نگاهی که زل زده نه به یک شهر که به یک کشور، اما نه، نه حتی به یک کشور،به یک جهان هستی، تا بگوید که باش در هوای ماندن و نه جا زدنهای مکرر و پنهان شدن پشت قابهای عکس.

ماندن در میدان عمل به حقیقت، نه عمل بهعکس. ماندن برای ماندن، نهفقط زنده ماندن و زمانی که تنها گاه و بی گاه خبری از شهادت باشد، شهید شدن مرد میدان میخواهد.مرد میخواهد که در نوجوانی بگویی من شهید خواهمشد و در همان ابتدای جوانی عمل کنی به گفتههایت.

نمیدانم برای چند روز نگاهت را در گوشهگوشه شهر خواهم دید؛ شاید یک هفته، و بعد، پس از گذشت چهل روز، عکسی دیگر کشیده شده بر صفحهای تازه. اما میدانم که به این سادگی که تو را شهید خطاب میکنند، شهید نشدهای. میدانم که در دنیای بودنهایی که عدم را فریاد میزنند در میان تعلقات آذین بسته شیطانکهای غرب و غربزدگی، در میان خاکروبههای تجدد و تجددخواهی که دین را مایه عقبماندگی میدانند، پر کشیدن و پرواز کردن بس سخت است و دور از ذهن. و میدانم که من هیچندارم برای همراهی با تو و نه حتی همسرت و فرزند کوچکی که روزی در آغوش میگرفتی و برایش لالایی علیاصغر میخواندی و من هیچندارم جز، شاید آهی آکنده از تألم و درد، یا نگاهی چشم دوخته به دیگران تا بهوقت عملهای و شبه عملها من نیز قدمی بردارم و نه از روی معرفت که بهواسطه جو غالب بر شهر، یا شاید تنها از باب احساس وظیفه، بهدوراز آنکه به وظایف دیگری بیندیشم و نه حتی من، حتی من نمیاندیشم به اینکه ظاهری بیارایم به رنگ خدا و تنها شاید جامهای سیاه به تن کنم در مراسم سوگ تو. اما نه، حتی جامهام بالباسهای روزهای پیش تفاوتی نکرده، همان جامه غربی را بر تن میکنم و تنها ادعا میکنم تو برای من مقدسی. آیا بهواقع مقدسی؟ آری تقدس تو بر من پوشیده نیست اما مقدسی فقط بهاندازه آهی سرد، مقدسی فقط بهاندازه فاتحهای یا سورهای دیگر از کتابی که آن را رونوشت زندگی میخواند خالق هستیبخش و من آن را تا آنجا پیش رو میگیرم که بر طاقچه اتاقی باشد یا سوگوارهای بهوقت از دست رفتن نفسهای یک انسان از جنس خاک.

چشم میدوزم به تمام قابهایی که تمام شهر را به تفکر وامیدارد امانگاه میگیرم از چشمانی که پیش از آنکه برای ابد خاموش شوند، حسین علیه السلام را زیارت کردهاند. چشم میبندم از شرم و با خود میگویم؛ چقدر سرد و استخوان سوز است هوای نبودن تو و چه آسان ذوب میشود یخهای دنیاپرستی و تزویر با نگاه آسمانی تو، اگر بخواهم و اراده کنم.

دلم سخت میسوزد به حال نداشته هایم، و دلم میسوزد به حال دنیایی که برای خودساختهام از دنیا. و میسوزم برای ثانیههای غفلت و جهل که مرا از اسمان دورنگه داشته است...

برچسب: شهید,مدافع, نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:38

صفحه بندی