خرید بک لینک

گاهی یادم کن من شهیدم

بیست سال بیشتر نداشتم که پای سفره عقد کنارش نشستم...چادرش را روی صورتش کشیده بود...سعی کردم از داخل آیینه نگاهی به چهره اش بیندازم اما نشد...بی انصاف زیباییش را از من هم دریغ میکرد...بله را که داد انگار توی دلم کله قند آب کردند..مدتی گذشت که دورمان خلوت شد...خواهرم خندید و گفت:"داداش جون نمیخواهی عروس خوشگلت رو ببینی؟"

نمیدانم چرا هول کرده بودم...شاید هم خجالت میکشیدم...روزها برای این لحظه خودم را آماده کرده بودم اما حالا...با شرم چادر را از سرش برداشتم...خدای من چه زیبا بود...باورم نمیشد این فرشته آسمانی اینجا کنار من نشسته باشد...لحظه ای ترسیدم که کسی اورا ازمن بگیرد...دوباره چادر را به روی صورتش انداختم...صدای اعتراض زنهای اطرافمان به گوش رسید:"چی کار میکنی آقا دوماد؟بزار ماهم عروس خانوم رو ببینیم"

نگاهی به زهرا کردم...با تعجب به من خیره شده بود...نمیدانم چه شد که این حرف را زدم:"این عروسک مال منه...فقط من باید ببینمش!"

لبخندی زیبا روی لبان زهرا نقش بست...گونه هایش سرخ شدو سرش را به زیر انداخت...

***

استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود...دوان دوان پله هارا دوتا یکی بالا رفتم...پشت در اتاق ایستادم...نگاهی به دسته گل میان دستانم انداختم...خب مناسب بود...نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم...زهرا روی تخت دراز کشیده و خواهرم کنارش روی صندلی نشسته بود.

-:"سلام زهرا جان!"

نگاهم کرد و بازهم گونه هایش سرخ شدند...لحظه ای بعد پرستار کودکم را آورد...پسری که با عشق در آغوش کشیدم...زندگیم کنار زهرا و این موجود دوست داشتنی لحظه به لحظه شیرین تر میشد...

***

کلید را در قفل چرخاندم و وارد شدم...صدای زهرا را شنیدم:"بگو بابا!"

ذوق کردم وقتی شنیدم مهدی به چه سختی نام مرا به زبان آورد...

***

نمیدانم چرا اینبار بیشتر هیجان داشتم...باز هم همان پله ها...گویی مسابقه دو بود!...پشت در که رسیدم دست بردم دستمال جیبی ام را برداشتم عرق پیشانیم را پاک کردم و وارد شدم...باز هم همان صحنه دوست داشتنی...

-:"سلام زهرا جـان!"

و باز هم این زهرای من بود که با گونه های سرخ از شرم سرش را به زیر انداخت...

-:"پس کو دسته گلت؟!"

با پرسش خواهرم نگاهی به دستان خالیم کردم...ای وای گل را یادم رفت!...خجالت زده به زمین چشم دوختم که جمله زهرا مرا به عرش برد:"اشکالی نداره لیلا جون...آقا احمد خودشون گلن!احتیاجی به گل نیست"

پرستار فرزندم را آورد...با دیدنش گویی خدا بهشت را به من هدیه کرد...دختری زیبا که در پارچه ای سفید پیچیده شده بود...باشوق در آغوش کشیدمش...بوسه ای برگونه اش زدم و آرام زمزمه کردم:"تو امید بابایی!"

***

حالا دیگر مهدی به خوبی پا به پای من میدوید...زینب هم تازه توانسته بودبدون کمک من و مادرش چند قدم راه رود...همه ی تلاشم را میکردم تا خانواده ام، این جمع کوچک و شاد ما لحظه ای غصه به خودش راه ندهد...نمیخواستم آب در دلشان تکان بخورد...

***

وقتی به زهرا گفتم هیچ نگفت...برای لحظه ای خیره شد به چشمانم...نمیدانم...شاید فهمید...شاید از چشمهایم خواند که اگر راضی نشود قدم از قدم برنمی دارم...شاید از چشمهایم خواند که برای او وفرزندانم عاشقانه عزم رفتن دارم...زهرا با قطره اشکی که بر گونه اش چکید رضایتش را اعلام کرد...

***

روز رفتن فرا رسید...تا میتوانستم مهدی و زینب را بوسیدم ...بوییدم...میخواستم از آنها سیر شوم...بهتر بگویم میخواستم از آنها دل بِکَنَم...میدانستم که رفتنم برگشتی ندارد...

***

زهرا مقابلم ایستاد...گریه نمیکرد...خنده هم بر لب نداشت...اما...اما لرزش صدایش تنم را لرزاند ولی پاهایم را سست نکرد...بلکه بیشتر عزمم را جزم کرد...

-:"احمد جان به امید دیدار!"

تنها همین!دیگر چیزی نگفت...یک قدم نزدیکش شدم...چادرش را در دست گرفتم:"زهرا جــان به حرمت سیاهی این چادر قَسَمَت میدهم که سرخی خونم را فراموش نکنی...چادر که دیدی یادم کن!"

سرش را به زیر انداخت...منتظر بودم گونه هایش سرخ شوند...اما به جای آنها چشمانش سرخ شد...بی صدا گریه کرد...داشتم خفه میشدم...بوسه ای بر چادرش زدم و دور شدم...

***

با ترکشی که به سینه ام خوردتلو تلو خوران به دیوار خاکریز تکیه دادم...چه زیبا بود...خون سرخم قطره قطره روی خاک سرزمینم ریخته میشد...اشهدم را که خواندم آرام گرفتم...سبک شدم...بال در آوردم...حالا دیگر میتوانم با خیالی آسوده پرواز کنم...

***

آری من شهیدم!من همانم که آرامش را از همسر،از فرزندانم سلب کردم تا تو آرام باشی...

آری من شهیدم!من همانم که لذت زندگی را بر خود حرام کردم تا تو با لذت زندگی کنی...

آری من شهیدم!من همانم که با رفتنم امنیت را به جان،به مال،ناموس و سرزمین تو بخشیدم...من همانم که شادی را از همسرم گرفتم تا تو شاد باشی...

من همانم که سایه ام را از فرزندانم دریغ کردم تا سایه پدر بر سر تو باشد...

آری من شهیدم!من همانم که رفتم تا تو باشی...اما تو رفتنم را ندیدی...توسرخی خونم را ندیدی و مرا یاد نکردی...

گاهی یادم کن من شهیـــدم...

و این را بدان که سرخیِ خونِ من است بهایِ آرامشِ توســـت...


موضوعات مرتبط: داستان

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 19:46

صفحه بندی