
مادربرایش آبجوش نبات بردوگفت: مریم مامان پاشویه ازاین بخوربهتربشی، بلندشدسرش گیج میرفت وچشمانش تاربودناله ای کردوروبه مامان گفت: مامان دل،یه چیزی هی این طرف اون طرف میره ودردمیکنه میخام بالا بیارم چراخوب نمیشم.....
مادرقربان صدقه اش رفت وگفت: خوب میشی عزیزم برات سرنمازم دعاکردم.
مینارفت مدرسه؟؟؟
آره رفتش خواب بودی باهات خدافظی نکرد....آبجوش رامزه مزه کردهنوزداغ بود،دلش،میخاست برخلاف هرروزکه ازمدرسه گریزان بودامروزراخوب بودوهمراه خواهردوقلویش به مدرسه میرفت وسرکلاس ریاضی مینشست....
دلش به هم خوردتیربلندی کشیدوسمت دستشویی دویدو.....
مادرشانه هاوکمرش رامالش دادوگفت: مریم بخواب لباستم بزن بالاتایه کم دلتوچرب کنم بلکه بهتربشی.
آخ مامان آروم دردم میاد.....آی ماماننن....
مادرپتویی رویش انداخت وگفت: بکش تاسرشونه هات تاگرمت شه بخوابی.....
به حرف مادرگوش دادوهمزمان چشمانش رابست زیرپتورفت وخودش راجمع کردکم کم چشمانش گرم شدوخوابید.
صدای اذان راشنیدچشمانش رانیمه بازنگه داشت تانورخورشیدتوی اتاق اذیتش نکند....
به چه بویی میاد،اووممم مامان سوپ پخته اونم سوپ جوکه دوس دارم....
ساعت خواب خانم خانوماهنوزکه تورخت خوابی برات بریزم بیارم یاصبرمیکنی مینابیاد؟؟
نه حالانمیخام میناکه اومدباهم میخوریم...
پس من میرم نمازموبخونم.
رویش رابه دیوارکردوازتوی آینه های کوچک داخل کاشی خودش رادیدوفکرکردکه امروزیعنی توی مدرسه چه اتفاقی افتاده....
صدای مادرراشنیدکه اذان واقامه رابرای نمازاول میگفت سرش رابرگرداند....
چهره ی مادررا دیدکه درآن قاب مقنعه مثله ماه میدرخشیدوانگارفرشته ها برسرش نورمیپاشیدند......
ندایی دردرونش شنید:توهم اگه نمازبخونی خوب میشی پاشو....
مرددماندنمیدانست چه کندمیترسیداگربلندشودبازهمان حالت هاسراغش بیاید، دوباره شنید....
الله اکبرالله اکبر
ان الله وملائکه یصلون علی النبی یاایهاالذین آمنوصلواعلیه وآله اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم.....
مریمم خوبی؟ بهترشدی؟ میخای بریم دکتر؟ نه مامانی خوبم دکی نمیخاد....
صدای زنگ دربلندشد،مادرخواست بروددررابازکند
نه مامان من میرم،حتمامیناست،میخام سرراهم وضوبگیرم...
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور