
من کیستم؟
رو به رویش ایستادم .برای چند لحظه مرا ندید.اما وقتی نگاهش در نگاهم گره خورد،ترس را به خوبی در چشمهایش دیدم.سست شد.بی اختیار روی زمین نشست.حالا التماس راهم میشد در آن چشمها دید.به لرزه افتاد.نمیتوانستم برایش کاری انجام دهم.فقط به او خیره شدم و در یک آن همه چیز تمام شد...
صدای همهمه مردم آزارم میداد:"جوان بود و زیبا...حیف بود و زود...!"
چقدر ناعادلانه سخن میگویند.فرصتها که بسیار بود.این شما بودید که کوتاهی کردید.این شما بودید که قدر ندانستید و این شما بودید که خود را ابدی میپنداشتید...
من کیستم؟!
عده ای با دیدن من وحشت سرا پای وجودشان را فرا میگیرد...اما عده ای دیگر مشتاقانه در انتظار من به سر میبرند...
من کیستم؟!
عده ای مرا بی رحم ترین مخلوق خدا میدانند..در حالی که این بی رحمی نیست، وظیفه ایست که بر دوش من نهاده اند. کوتاهی در انجام وظیفه نزد خدا معنایی ندارد...ای انسان!ای مخلوق خدا ، زمان روبه رو شدن من با تو برابر است با اتمام زندگی تو در دنیا...پس از من وقت اضافه نخواه که در توان من نیست...
برایم مهم نیست چه کسی هستی...خواه فقیر یا غنی...نه از فقر تو چیزی به من میرسد و نه از ثروت تو...پس آن غل و زنجیر دنیایی را به من پیشنهاد نده...
برایم مهم نیست که عاشقی...عاشق همسرت...عاشق فرزندانت...حتی برایم مهم نیست که تو تنها حامی آنها هستی...آنها از ابتدا زیر سایه خداوند بوده اند و تا زمان ملاقات من با آنها خواهند ماند...من نه از رفتن تو خوشحال میشوم و نه از ماندن تو...پس از من نخواه که همچنان حامی آنها باقی بمانی...
برایم مهم نیست در چه سنی هستی...پیر یا جوان...بزرگ یا کوچک...خرد یا کلان...وقت رفتن که برسد باید بروی ...چه یک بهار دیده باشی و چه صد بهار...
برایم مهم نیست کارهای ناکرده بسیاری داری،از انجام آن کارها نه ضرری به من میرسد و نه سودی...پس بازهم میگویم از من فرصت نخواه...
مرگ جامیست پر از شربت ، که تلخی و شیرینی آن در هم آمیخته است و بدان که این جام به دست همگان داده میشود...
همیشه برای برگشت از سفر آمـــاده باش...همیـــشه!
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور