
مسجد ای که حضور پر رنگت در خاطره های سریالی زندگیم همیشه میدرخشد،از آنجا که کودکی خرد بودم و سنی نداشتم،همراه والدینم در جایگاه رفیعت به نماز می ایستادم و تزکیه نفس می آموختم تا آنجا که جنگ به وطنم خیز برداشت و قصد تاراجش داشت.
یادم می آید تو تکه ای مقدس و ارمغانی پر برکت از خدایم بودی، نه برای من ،بلکه برای یک ملت.
پایگاهی که سراسر شور و غوغا درونش جا میگرفت.
خانه ای از دوست
که سرپناه زخمی ها میشد
و غوت رزمندگان و جنگ زدگان را مهیا میساخت...
محلی معتمد ،بابت دادوستد با پروردگار عشق ...
پایگاهی یاری رسان که حق در آن دست اندر کار است..
برچسب:
نویسنده: نگار اکبریپور