خرید بک لینک
هویتی تازه....

۱۳ساله بودم پریشان وسرگردان در پرتوی آغاز بهار نوجوانی برقرار شده بودم.درپی شناخت من و او،ودر کوچه پس کوچه های غریب گم شده بودم.اما روزی مادرم،رفیق جان وتنم،زودتر ازهمه حال مرا فهمید ،دست مرا گرفت و باخود برد به یک جای دور اما نزدیک
شبیه قصر بود ولی قصرنبود،یک خانه ی بزرگ بود با گنبد و گلدسته،مانند امام زاده ها بود.مثل خورشید میدرخشید.داخل آن که رفتیم پر از آرامش ومهربود.حال عجیبی داشتم.عطر عبادت در مشام جانم طنین انداز شد واز خود بی خود شدم.انگار تمام سرگردانی هایم ازبین رفت.
بعد درصفوف مرتب باچادر سفید گلدارم کنار مادر درمیان جمع گم شدم.این نماز چه شور وحال دیگری داشت وچقدر به من چسبید مثل مزه ی یک سیب سرخ بود در زیر دندان،وعطر عاشقی غوغا میکرد.دلم پرنده ای شده بود که به سوی او پر میزد.
تازه که خودم را در برابر او با یک جمع عاشق دیدم هویتی تازه پیدا کردم

برچسب: نویسنده: نگار اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 12:32

صفحه بندی